| امروز در حال خواندن نظرات شما دوستان عزیز بودم، نظری را دیدم که یکی از بچه های خوب محمود آباد فرستاده بود،شما هم بخونید:
وقتی یکی از بهترین تنیس بازای جهان دچار سرطان شد .خیلی از دوستاتش براش نامه مینوشتن ودلداریش میدادن. تا اینکه یه رو زنامه ای به دستش رسید که پراز چرا بود.چرا تو باید دچار همچین بیماری میشدیچرا درست وقتی که قهرمان جهان شدی .چرا...چرا...چرا...وبعد ایشون جواب نامشو میده که مگه وقتی قهرمان شهرمون شدم گفتم چرا من.مگه وقتی قهرمان کشور شدم گفتم خدایا چرا من.وقتی قهرمان دنیا شدم مگه گفتم خدایا چرا من.من هیچ وقت به تمام موفقیتام نگفتم چرا. و الان هم برای بیماریم نمیگم خدایا چرا
واقعا مطلب ارزشمندی توی این نظر میشه دید، الان دارم به کار های خودم فکر می کنم،کم تر از یه ماه پیش... بعد یه اتفاق که خیلی ناراحتم کرده بود(حقیقتش نمیتونم توضیح بدم) ، دم غروبش بود که رفتم سر کیسه بکسم تا خودم رو راحت کنم،نگو که کیسه بکسم هم بندش پاره شد،دیگه داشتم کلافه می شدم،فرداش رفتم دانشگاه برای انتخاب واحد ولی به دلایلی هنوز هم انتخاب واحد نکردم،بعدش از این که نتونستم انتخاب واحد کنم ، یاد آموزشگاه رانندگی افتادم که تو همه ی امتحانات قبول شده بودم ولی پروندم تکمیل نبود و باید دوباره برگه ی اشتغال به تحصیل می بردم برای این که گواهی نامم رو بگیرم،ولی به علت اینکه انتخاب واحد نکردم،به من برگه ی اشتغال به تحصیل نمیدادن،یعنی فعلا گواهی نامه معلق می مونه و ...
یه هفته ی پیش هم که کرکره ی مغازم خراب شد و دیگه بالا نمی رفت، از اونجایی که شارژر گوشیم و وسایلم تو مغازه بود،تنهای چیزی که 24 ساعت فقط داشتم یه گوشی خاموش بود،بعد این که کرکره ساز با هزار تا ناز و منت اومدش که کرکره رو یه نگاهی بندازه،ماشین راهنمایی و رانندگی اومده و به موتور سیکیلتش گیر داد،حالا داشتیم کلی ناز مامور می کشیدیم که موتورش رو ول کنه و بزاره این کرکره ی مغازم رو درست کنه، ولی از اونجایی که این مامور رانندگی خیلی پر رو بود،چند نفر جمع شدیم و با خشونت یه حال درست و حسابی بهش دادیم، کرکره ساز هم که موتورش رو گرفت در رفت، و مامور رانندگی هم رفت با پلیس 110 اومد،من رفته بودم خونه،یکی دیگه از دوستام که اون هم تو درگیری بود گرفتن و بردن و همون روز ولش کردن،خلاصه این که فرداش کرکره ساز اومد و کرکره رو درست کرد و یه 50 هزار تومان ناقابل هم از جیب دادیم(اون هم تو این اوضاع بی پولی)......
خلاصه زیاد سرتون رو درد نیارم،این داستان همین جور ادامه داره از شکستن پارچ بگیر تا افتادن از پله های هتل(منظورم هتل نارنجستان بود که پنجشنبه رفته بودیم،حد اقل این یه روز یه کم حال کردیم).....
ولی سعی می کنم زیاد بهشون فکر نکنم،واسه همین هم به همین زودی خیلی هاشون رو از یاد بردم و اگر نه براتون می نوشتم،هنوز هم میخندم،به زندگی خودم. خوب چی کارش کنم؟ زندگی دیگه! 
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت یه روز ما زندگی می کنیم ، یه روز هم....( )
نوشته شده توسط مسعود در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت
6:13 | لینک ثابت
|
|
|
| وقتی مطلب زیر را می نوشتم ۱۵ سال بیشتر نداشتم،چه شبهایی رو پشت سر گذاشتم،شب بهترین فرصت برای گذشتن از مرز حقیقته،اگه بتونید راز شب را کشف کنید یعنی به دنیای شبگردی وارد شده اید، کاش میشد برگشت به اون شبها..........
سیاه تر از سیاهی
من با تو هستم برای گوش دادن به ندای دوستی ,من با تو هستم چون میخواهم با تو باشم , من با تو هستم چون روزی خودم را گم کردم, من با تو هستم تا عطر گلهای بهاری را احساس کنم. من با تو هستم برای همیشه , من با تو هستم چون رنگ سیاه را دوست دارم, آری , چون تو برای من همانند رنگ سیاه هستی,چون کسی به رنگ سیاه دل نمی بندد, حتی خودت نیز از رنگت بیزاری, از رنگ وجودت بیزاری, ولی من عاشق رنگ سیاهم و برای همین با تو هستم ,با تو هستم تا ثابت کنم دوست دارم, سیاهی قلبت در نهان من است ولی با هم متفاوت اند, سیاهی نهان من جایگاه رویا ها و آرزو هاست, سیاهی نهان تو جایگاهی برای مخفی شدن عشق های رها شده است, سیاهی نهان من روشنی را در خود می شکند و راز ها را جاودان نگه می دارد, ولی سیاهی فلب تو قبرستان عشق است,جایگاهی که روشنی را در ظاهر و تاریکی را در عمق خود دارد, چنان تاریکی در قلب تو است که راز ها را گم میکند و عشقها را فراموش و زندگی را کوتاه......
تاریکی قلب نهان من از کوچه های تاریک گرفته شده, از کوچه های تاریکی که هیچ گاه کینه ها را نگه نمیدارند و عشق ها را فراموش نمیکند, ولی سیاهی قلب تو از دل سنگ گرفته شده است , از دل سنگی که هیچ کس داخل آن را ندیده است ،خود تو هم نمیتوانی داخل آن سیاهی را ببینی, داخل آن سیاهی که روزها را تاریک و شب ها را درد ناک کرده است, رنگ وجود هر دوی ما سیاه است ولی متفاوت, اما باز هم با تو هستم چون میخواهم با تو باشم ,هر چند هیچ وقت نمیتوانم قلب تو را پاک کنم ولی میتوانم به تو بیاموزم که شبگرد در دل تاریکی هم اگر باشد قلب روشنی دارد, قلب روشنی که برگرفته شده از سیاهی و تاریکی شب است,پس تو هم میتوانی, تو نیازی به پاک کردن سیاهی وجود خود نداری , تو فقط باید بدانی که چه طور از سیاهی روشنایی بسازی, تا با من همرنگ شوی. ولی باز میدانم که رنگ تو سیاه است نه مثل شبهای شبگرد , بلکه مثل سنگ, میدانم که تو همان بودی و هستی و خواهی ماند, ولی باز هم با تو میمانم, فقط با تو, چرا که فقط با تو میتوانم به وجود خود پی ببرم که چه طور دو رنگ سیاه با هم متفاوت اند؟! با تو میمانم چرا که فقط شبگرد میتواند راه خود را از تاریکی قلبت پیدا کند. با تو هستم چون مطمئنم گلهای بهاری عطر خود را در قلب تو رها کرده اند ولی تو آنها را نمیبینی,چون آنقدر قلبت را سیاه کردی که دیگر قادر به دیدن آن نیستی ولی من میبینم, من میبینم که چه طور گلهای زیبای بهاری در گوشه ی قلبت می روید,به قلبت نگاه کن!! مطمئن باش که اگر بتوانی مثل شبگرد از تاریکی ها بگذری, در نهان خود به آنها میرسی!هیچ وقت دیر نیست که با تو باشم, میخواهم تا آخر عمرم با تو بمانم, میدانم که نمیتوانم ولی باز هم با تو میمانم......
نوشته شده توسط مسعود در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت
21:10 | لینک ثابت
|
|
|
| سلامی دوباره, از این به بعد تصمیم گرفتم دست نوشته های قدیمی خودم رو براتون اینجا بزارم,برداشت از مطالب به عهده ی خودتون!
این دست نوشته ها ماجراها و سرگذشت یه شبگرد هست که صمیمی ترین رفیقاش تاریکی شب و نسیم و کوچه های سرد هستند.... این اولین دست نوشته تقدیم به شما..
کوچه های تاریک امانت دار باد های شبانه...
شبها کوچه های تاریک همیشه خلوت نیستند,بعضی وقتها عابری از آن میگذرد ولی کم تر کسی ترجیح می دهد در یک کوچه ی تنگ و تاریک توقف کند, با این وجود این کوچه ها مملو از داستان ها و سرگذشت هاست,کوچه هایی که خزانه ی درد های بسیاری هست
مردمانی که با نگاه به آسمان بغض خود را میشکنند و باد صدایشان را به گوش این کوچه های تاریک میرساند,من که فکر نکنم کسی به جز این کوچه های تاریک حاضر به گوش کردن این درد و دلها باشند. تاریکی شب اسرارش رو توی این کوچه ها حفظ می کنه تا از دسترس خیلی ها دور باشه و برای همیشه جاودانه بمونه. تنها کسی که میتونه این اسرار شب ها رو در این کوچه ها ببیند و حس کند کسی نیست جز شبگردی که که تنها همدمش شب است. چون کوچه های تاریک فقط به همین ره گذر همیشگی شب اعتماد دارند و حرفهای نهان مردم را به شبگرد میگوید... امشب در حال عبور از یکی از کچه ها ی تنگ و تاریک بودم, کوچه من را صدا زد و خواست تا به درد و دل یکی از مردم که باد برایش امانت آورده بود گوش دهم, دخترکی کوچک روی بام آپارتمانی چند طبقه ایستاده بود و به آسمان ها نگاه میکرد و دنبال چیزی میگشت!! لابه لای ستاره ها را میگشت تا خدا را پیدا کند و از او خواهشی کند اما نتوانست آن را ببیند,پس با صدای بلند داد زد: خدایا اگر من تو رو نمیبینم ولی میدونم که تو منو میبینی و صدام رو میشنوی, من تا کی باید منتظر بابا جونم باشم؟؟ تا کی باید صدای داد صاحب خونه را تحمل کنم که اجارش رو از مامان میخواد؟ چرا پدرم رو به من بر نمیگردونی؟ چرا به من کمک نمیکنی؟ مگه منو دوست نداری؟؟ با شنیدن این جریان بسیار نارحت شدم,بغضی توی گلوم بود،نتونستم توی گلوم نگهش دارم، پس فریاد زدم: آخه خدایا اینها که میگن تو مهربونی! پس مهربونیت کجاست؟!بزار بلند داد بزنم حتی اگه کفر باشه! آخه این دختر بچه ی کوچولو گناهش چیه؟! این قسمته یا حکمت؟اگه خودش گناهی نداره پس چرا به دنیا اومده که با زجر و عذاب زندگی کنه؟!خدایا چرا ساکتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟جوابمو بده.........، تا کی باید بشینیم تا به ما بگن شما چیزی نمیدونید و اینها اسرار الهیه! اگه قراره چیزی رو نفهمیم پس چرا زنده ایم؟ پس چرا مورد ازمایش قرارمیگیریم؟وقتی آزمونی که معلوم نباشه چه نتیجه ای داره به چه دردی میخوره؟! خدایا چرا خودت به ما نمیگی تو این دنیا چه خبره؟ خدایا! با این که خیلی دوست دارم ولی همیشه منتظر جوابت هستم تا بدونم چرا باید آدم ها با هم فرق داشته باشند؟!فقط داستان این دختر کوچولو نیست،خیلی آدم های هستند که مثل این دختر کوچولو زندگی می کنند،خدایا!چرا بعضی کار می کنند که زندگی کنند در حالی که خیلی ها جون می کنند تا فقط زنده بمونند؟چرا؟
نوشته شده توسط مسعود در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت
11:2 | لینک ثابت
|
|
|
| بعضی وقتها خیلی سخته که بخوای از یه چیزی دل بکنی و بزاریش کنار ولی این کار رو میکنی حتی اگه مجبور نباشی،باید تو شرایطش قرار بگیرید تا منظورم رو بفهمید،تصمیم گرفتم آخرین شعرم را اینجا بنویسم و به این داستان تازه شروع شده خاتمه بدهم و دیگه شعر ننویسم، تصمیم گرفتم آخرین شعرم رو تقدیم کنم به کبوتر آسمونهای دلم:
در خزانی سرد و تاریک سوی دریا می روم اشکهای بی کسم را بر دل خاک می برم
چون که بر ساحل دریا ، من چو مردان شبم ای کبوتر ناله ی سردت چو آواز غمم
تو که رفتی و پی یاری دگر جاری شدم من چه نامردم که بردم یاد ای ناز دلم
ای کبوتر کیست جز تو همدلم ؟ آن که رفت؟ ، یا آن که آزرده دلم؟
ای کبوتر تو که رفتی ، پس مرا همدم که شد؟ با همه قهر و خرابم ، پس مرا از غم چه شد؟
جز همین آهی که بینی بر سوار باد شب یا که بنشینم لب آب و شوم من یار غم؟
ای کبوتر،محرم رازهای نا گفته ی من اشکهایم را ببین ای گل بی غنچه ی من
من همانم که دردای دلم نزد تو بود پس نمیخواهم خدایی که تو را از من ربود
ای کبوتر ،آخرین ناله ی من یاد تو هست پس بدان نیست مرا جز نام تو یادی و بس
نکته: من این وبلاگ رو زیاد آپ نمیکنم،میتونید از وبلاگ دیگرم بازدید کنید:
www.izadshahr.blogfa.com
نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت
20:31 | لینک ثابت
|
|
|
| حال شنیدستی که گویند عاشقی را هیچ نیست در مزار مردگان ما را چه باشد جای زیست؟
لیک ندانستند که آنها عشق چیست بر مزار عشق ،عاشق را فقط باید گریست
نیست جز این که روزی همدمی با خاک شویم در کنار رخ یار ،همچو موری خار شویم
پس نباشد جمله ای چون "عشق باشد تا ابد" بعد رفتن از کنارت، عشق نیز باید رود
لیک می بینیم که عشق افسون شده است بعد لیلی در دل مجنون چو باد افزون شده است
عشق چیزی جز فرای این تن است در کنار دوریت، دل در هوای دیگر است
پس بخوان نام مرا ، مسعود فقط یاد تو هست پس بمان یادم، که یادت در دل یاد ها بس است
اگه دقت کرده باشید، این شعرم با شعر های دیگه کمی فرق داره،چون الان کمی شاد ترم،شاید تا روزی که دوباره یکی ازراه برسه و منو زیر پاهاش له کنه،شعر هام به همین گونه باشه...
دعای همیشگی من... تو رو خدا شعر ها را کوپی نکنید.
در ضمن برای دیدن همه ی اشعارم،می تونید در موضوعات وبلاگ، "اشعار من" را انتخاب کنید.
نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت
16:32 | لینک ثابت
|
|
|